سرزمین گوجه های سبز (The Land of Green Plums )

این رمان اسمش سرزمین گوجه های سبز یا قلب حیوانی است اثری از هرتا مولر ...

کتابی هست که ادبیات سیاسی داره ...

پست مدرنیسم شاعرانه است و جالبیش اینکه مثل بقیه ی رمان ها تو رو به رویا نمی بره و یه جورایی رویا رو از خواننده می گیرده ...

تلخ نوشته شده و وقتی می خونیش تلخی رو با تمام وجود حس می کنی ...

و به سبک مدرنیت ها به هم ریخته نوشته ...

کتاب پاراگراف‌هایی داره که با علامت مربع از هم جدا می شن و توش وضع روحی راوی داستان تعریف می شه ....

راوی با گذشته درگیر هست که نمادش مادر سنتی اش هست ...

و از طرف دیگه همون جور که گفتم سیاسی نوشته و دوستانش که یکی یکی خودکشی یا خیانت می کنن ...

و توصیف بسیار بسیار قشنگی از سرزمینی دیکتاتوری داره ...

و در اخر رمانی تکنیکی بدون تقلید هست ...

رمان با شعری از گلونائوم شروع می شه :

هرکسی در چنگه ابر، دوستی داشت
هم از آن روست جهان، در جوار دوستان، آکنده از هول و پلشت
مادرم نیز می گفت چنین
دل به دوستان مسپار
و در اندیشه چیزهای جدی تر باش.

سرگذشت گروهی دانشجوهاست که هر خفقان رژیم نیکلای جائوشسکو، به شهر می‌آیند ...

داستان از لولا شروع می شه ، دختری ای از جنوب رومانی که برای تحصیل زبان روسی به دانشگاه می ره. و کم کم لا به لای جملات شاعرانه و در دفتر خاطرات لولا، واقعیت ها معلوم می شه .
لولا که با کلی آرزو به دانشگاه اومده و اسیر مردانی می شه که شبها در پارک اون رو مورد تجاوز قرار می دن ...
و بعد خودکشی لولا و اثری که بر شخصیت اول رمان می گذاره و نفرت ذره ذره در اون جمع می شه و این نفرت و تلخی را کم کم در ادامه ی داستان افزایش پبدا می کنه ...

و بعد خود راوی هم دست به خیانت میزنه و ...

قهرمان داستان طرفدار زمستان هست .چون زمستانی بدون مرد و ازا و اذیت هاش سپری می شه ...

سکس های اون عمل حیوانی و حتی کمتر ازحیوان هست و برای کسی معنایی نداره و به یه عادت نفرت انگیز تبدیل شده و حتی نمی تونن از دستش رها شن و ...

وهمینطور حکومت که بار ها ازش بازجویی می کنن چون اندیشه هاش با بقیه متفاوت هست ...

و تنها راهش فرار از سرزمین گوجه های سبز هست ...

درکل داستانش کمی پیچیده است و باید خودتون بخونید ...

متن های معروف از کتاب

ما رومانیایی ها یک مشت ترسو حرومزاده هستیم که فقط می تونیم خودکشی کنیم. اون هم نه مثل هیتلر با تفنگ

ادگار گفت: وقتی لب فرو می‌بندیم و سخنی نمی‌گوییم، غیر قابل تحمل می‌شویم و آنگاه که زبان می‌گشاییم، از خود دلقکی می‌سازیم

از نظر من هر مرگی شبیه یک کیسه است. به نظر من هر کسی می‌میرد، کیسه‌ای لبریز از کلمات، از خودش به جا می‌گذارد.

بیخود نیست که نامه های پستی را با کیسه حمل می کنند. کیسه ی پر از نامه بیشتر در راه می ماند تا کیسه ی پر از زندگی.

برای پنهان کردن ترس از یکدیگر، دایم می خندیدیم ؛ اما ترس همیشه برای نشان دادن خود راه خروجی می یافت. اگر حالت صورتمان را کنترل می کردیم به صدایمان می خزید. اگر مواظب صورت و صدایمان بودیم و اصلا بهش فکر نمی کردیم به سوی انگشتانمان سر می خورد، زیر پوست آدم می رفت و همان جا می ماند؛ یا به دور اشیاء نزدیک می پیچید.

احمق یا هوشمند بودن، دلیلی برای دانستن یا ندانستن چیزی نیست. بعضی ها خیلی می دانند، ولی نمی شود آنها را باهوش دانست. بعضی ها هم زیاد نمیدانند، ولی نمی شود آنها را احمق تصور کرد. معرفت و سفاهت را تنها خدا به آدم می
بخشد.

ما همه برگ داریم. وقتی برگ ها پژمرده می شوند، دیگر ادم بزرگ نمی شود؛ چون ایام کودکی سپری شده است. وقتی پیر و چروکیده می شویم ، برگها رشد واژگونه می کنند؛ چون عشق رخت بربسته است.

بغض گلوی همه را گرفته بود، اما چون اجازه نداشتند گریه کنند. به جای آن همگی دست مفصلی زدند. هیچ کس جرات نکرد به عنوان اولین نفر دست نزند

آیا کسی تا به حال پدر خود را انتخاب کرده است؟ هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه، درکجا، پشت کدام میز، در کدام تخت خواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم یا چه کسی را از سر ترس دوست داشته باشم ...

بچه های مدرسه نمی توانند حتا در مورد چیزی که به آن می بالند، جمله ای بدون واژه ی مجبور بودن بیان کنند. آن ها می گویند: مادرم مجبور بود کفش جدیدی برای من بخرد. خود من همین کار را می کنم. مثلن من مجبورم هر شب از خودم بپرسم که آیا فردایی خواهد بود؟

خانم هرتا مولر

/ 0 نظر / 286 بازدید